قبل از اینكه در صدرآباد ساكن شویم، منزلی را نزدیكی خانۀ آقا (نزدیك مدرسۀ علمیّه اردكان) در اجاره داشتیم. من می‌دانستم كه آقا هر روز سر ساعت معیّنی برای تدریس به مدرسه تشریف می‌برند. از همان دوران نوجوانی بدون اینكه حرفی با آقا زده باشم قلباً آقا را دوست داشت. مخصوصاً هنگامی كه آرام از توی كوچۀ تنگی كه منزلشان در آن كوچه بود بیرون می‌آمدند و سر چهارراه می‌رسیدند ، خیال می‌كردم كه جدّشان را می‌بینم. من سعی داشتم كه هر روز سر كوچه باشم و آقا كه می‌رسند به ایشان سلام بگویم. اولین بار كه به آقا سلام داده بودم با لهجۀ اردكانی و لحنی مؤدبانه جواب را شنیده بودم كه این امر موجب شده بود كه هر طور شده هر روز خود را سر كوچه برسانم و بگویم «آقا سلام» كه آقا هم در جوابم سه بار می‌گفتند (السّلام، السّلام، السّلام) و هر (السّلام) را قدری می‌كشیدند كه نشانۀ تواضع ایشان بود. خداوند روح بلند ایشان را با اجداد طاهرینش محشور بفرماید. انشاءالله.