یكی از روزهای سال ۱۳۴۵ بود. من كه كودكی ۶ ساله بودم برای بازی كردن به پشت بام خانه‌مان رفتم. آیت‌الله خاتمی در همسایگی ما زندگی می‌كردند. من ایشان را دیدم كه بالای پشت‌بام مشغول عبادت كردن و نماز خواندن بودند و شال خود را تحت‌الحنك كرده بودند. من از سر بازی‌گوشی و كودكی به پشت سر ایشان رفتم و در هنگامی كه آقا به ركوع رفتند من گوشۀ شال‌ ایشان را به دور گردنشان برگرداندم. بعد از مدتی كه نماز آن بزرگوار تمام شد و سلام دادند، به من سلام كردند. این اولین باری بود كه فردی به من سلام می‌كرد و من نمی‌دانستم چه عكس‌العملی باید از خودم نشان دهم. ایشان با تبسّم شیرینی به من یاد دادند كه هر كس سلام كرد تو در جواب او بگو علیكم‌السلام و این اولین درسی بود كه ایشان به من دادند و فرمودند هر كجا كه رفتم اول از همه سلام بكنم. سپس آیت‌الله خاتمی شال‌گردنشان را باز كردند و بر سر من گذاشتند و به صورت چادر سر و بدن مرا پوشاندند. (آن زمان دوران شاهنشاهی بود و معمولاً دختربچه ها سربرهنه بودند). وقتی ایشان شالشان را به سر من كردند از من پرسیدند كه آیا دوست دارم كه نماز بخوانم؟ من گفتم بله. باز ایشان فرمودند: آیا نماز بلدی؟ گفتم: نه. پس ایشان به من گفتند كه به خانه بروم و به مادرم بگویم كه یك چادر و یك جانماز برایم تهیه كند تا ایشان به من نماز خواندن را بیاموزند. من هم همین كار را كردم و ایشان روزی یك ساعت به من نماز خواندن را می‌آموختند تا اینكه من نماز خواندن را یاد گرفتم و وقتی نماز را یاد گرفتم به من یك تسبیح و یك جانماز و یك مهر كه از تربت كربلا بود جایزه دادند. آن مهر مدتها پیش مادرم بود من هر وقت كه نماز می‌خوانم ایشان را یاد می‌كنم.