روزی موقع برداشت انار بود و ما در خدمت آقا بودیم آقا هم خودشان به همۀ ما كمك می‌كردند. ما انارهای آسیب‌دیده را برای پختن رب انار دانه می‌كردیم. خود آقا هم آب انار را می‌گرفتند. برای پختن رب باید هیزمهای اطراف باغ را جمع می‌كردیم. آقا حتی هیزم‌های ریز را هم جمع و مصرف می‌كردند. من گفتم آقا این همه هیزمهای بزرگ هست چرا شما به خود زحمت می‌دهید و این هیزمهای ریز را جمع می‌كنید؟ ایشان با لحن شیرین و دلنشین همیشگی گفتند: چون اینها می‌ماند و كسی دیگر از آنها استفاده نمی‌كند. می‌خواهم تا خودم مشغول كار هستم از اینها استفاده شود.

باز در همان زمان دیدم آقا چوبی برداشته‌اند و از شكاف زمین به زحمت چیزی را بیرون می‌آورند. وقتی جلو آمدم متوجه شدم كه چند دانه انار كوچك در شكاف زمین مانده است گفتم آقا مگر این چند انار چقدر ارزش دارد كه شما این همه تلاش می‌كنید؟ با لبخند محبت‌آمیزی گفتند به‌چیزی كه قابل استفاده هست نباید بی‌توجه بود، زیرا همین هم حساب دارد.

باز به یاد دارم كه آقا عادت داشتند كه قدم بزنند و در باغ خیلی آرام راه می‌رفتند. از آنجا كه آقا با همه مأنوس و خودمانی بودند ما هم جرأت سؤال كردن داشتیم لذا پرسیدم آقا چرا این‌قدر آرام راه می‌روید؟ فرمودند موجودات ریزی مانند مورچه و غیره هستند كه نمی‌خواهم این موجودات را لگد كنم.

باز روزی هم‌سفره ایشان بودم. پس از صرف غذا متوجه شدم كه آقا هرچه خرده‌های نان در سفره بود جمع‌ كردند و میل فرمودند. این خاطرات برایم بسیار ارزنده و فراموش‌نشدنی است.