در زمان حيات حاج سیّد محمّدرضا پدر حاج سیّد روح‌الله خاتمی كه ايشان پیش‌نماز مسجد كوشك نو بود، این مسجد بسیار كوچك بود. آقا سید روح‌الله به من كه بنّا بودم گفت همسایه‌های مسجد را ببین و با آنها صحبت كن تا خانه آنها را بخریم و مسجد را بزرگ كنیم. من آنها را دیدم و راضی شدند كه خانه‌های خود را بفروشند و مسجد را بزرگ كنیم. در حالی كه آیت‌الله خاتمی با صاحب‌خانه‌ها مشغول گفتگو بودند من رفتم سقف خانه را خراب كردم. آقا با صدای بلند گفتند: چرا خراب می‌كنید؟ شاید صاحب‌خانه‌ها پشیمان شوند. ساخت این مسجد كه با خشت ساخته شده است خود آیت‌الله خاتمی موقع نماز اول، خشت بغل می‌گرفتند و جلو می‌بردند و بقیۀ نمازگزاران نیز به دنبال آقا خشت را بغل می‌گرفتند و جلو می‌بردند. زمانی بود كه من در خانه شخصی آقای سید روح‌الله كار می‌كردم. حاج سیّد محمّد خاتميكه در آن زمان بچه كوچكی بود به من در كارهای بنّایی كمك می‌كرد. آقا سید روح‌الله چون زن و فرزندانش در باغ اقامت داشتند با دستهای خود نهار درست می‌كردند. روزی اشكنۀ روغن گوسفند و فردای آن روز پلو درست كردند. به آقا گفتم چرا پلو درست می‌كنید، نهار دیروز را درست می‌كردید. آقا گفت: نهار دیروز گرانتر تمام می‌شود. روزی كه در باغ آقا به تعمیرات مشغول بودم به كارگران گفتم كه از چشمه‌ای كه از باغ عبور می‌كرد آب بردارید. آقا خیلی ناراحت شد و گفت: استاد حسین آب از حوض بردار شاید مردم راضی نباشند. گفتم: آبی كه با ظروف از چشمه برداریم مانعی ندارد. آقا گفت: پس اگر هر كس یك ظرف آب از چشمه بردارد دیگر آب نمی‌ماند كه به زمین كشاورزی مردم برسد. روزی نزدیك غروب بود دیدم كه ایشان نماز ظهر می‌خوانند، پرسیدم چرا نمازتان را دیر می‌خوانید جواب دادند كه من بدهكاری داشتم، نمی‌توانستم نماز سر وقت بخوانم.