مهر پدری از آقا دیده‌ام

 

در اوایل انقلاب در دبیرستان شرف درس می‌خواندم روزها به تظاهرات می‌پرداختیم و شعارهایی علیه رژیم پهلوی بر در و دیوار مدرسه می‌نوشتیم غروبها نزدیكی‌های اذان به مسجد كوشك نو كه آقا در آن مسجد نماز می‌خواندند می‌رفتیم.

آقا طبق معمول سخنرانی‌های داغ و انقلابی داشت و مردم را ارشاد می‌كرد. به مناسبت چهلمین روز شهدای تبریز آقا با لحنی آتشین به رژیم حمله كرد. و فرمود كه آیا جواب حق‌طلبی مردم را با گلوله می‌شود داد. من و سایر همكلاسان از جمله شهید مهدی بوستانی با هم قرار گذاشتیم كه بعد از سخنرانی آقا تظاهراتی به راه بیندازیم و به طرف شهربانی برویم همین كار را كردیم و جوانان محل دسته‌جمعی شعار می‌دادند و به سمت پارك‌شهر می‌رفتند بیشتر جوانان در آن روز قطعه چوبی با خود آورده بودند و یا چیزهای دیگری از قبیل لوله و یا دستۀ كلنگ. حدود ۲۰۰ متر از مسجد كه دور شدیم ناگهان دیدم مرحوم خاتمی با پاهای برهنه جلوی ما را گرفت و گفت چوب و سایر وسائل را زمین بگذارید شاید در حمله نیروهای دولتی دچار مشكل بشوید و من راضی نیستم كه موئی از سر شماها كم بشود ما تحت تأثیر قرار گرفتیم و از آن همه مهربانی كه از ایشان دیدیم اشك چشمانمان را فرا گرفت ایشان با پای پیاده به سمت مسجد برگشتند.