۱۳۹۸ يکشنبه ۵ خرداد  ||   فارسی   ||   English
  Skip Navigation Links  
خاطراتی از آقای حاجی محمد نیک ( پاسدار ویژه آقا )

 

توفیق و افتخار الهی بود كه بنده مدت 78 ماه در خدمت حضرت آیت‌الله خاتمی باشم. وقتی در خدمت آن بزرگوار بودم آرزو می‌كردم بتوانم تا آخر عمر در خدمت ایشان بمانم و خداوند روزی را نرساند كه ما از هم جدا شویم. اگر بنده لایق نبوده‌ام خداوند به بزرگواری آن مرد باتقوا و كم‌نظیر این بندۀ گنه‌كار را ببخشد و بیامرزد. خداوند انشاءالله ایشان را با جدّش همنشین كند و ما را در خط آن مرحوم هدایت فرماید.

تمام مدتی كه بنده در خدمت آقا بودم خاطره بود. خاطراتی از برخورد ایشان با مردم، برخورد با رزمندگان چه در جبهه و چه در پشت جبهه. آقا همیشه به یاد آنان و به یاد حماسه‌هایشان بود.

در مدت جنگ اغلب اوقات ایشان در رابطه با كمك و تدارك و برنامه‌ریزی برای جبهه و كمك به جبهه بود. هر وقت رزمنده‌ای در یزد خدمت آقا می‌آمد دست خالی برنمی‌گشت. با روحیه‌ای قوی به صحنۀ جهاد برمی‌گشت.

ایشان نه مرد شعار بلكه مرد عمل بود حتی‌الامكان به مناطق جنگی سر می‌زدند و مشكل آنها را می‌پرسیدند و یادداشت می‌كردند. ایشان پس از بازگشت مشكلات را در جلسۀ شورای جنگ كه هفته‌ای یك مرتبه در منزلشان برگزار می‌شد، با مسئولین در میان می‌گذاشتند و تا حل شدن مشكلات موضوع را دنبال می‌كردند. كمك‌های آقا منحصر به تیپ الغدیر نبود، بلكه تا حدّ امكان به تمام جبهه‌ها كمك می‌كردند. ایشان حتی به ستاد ارتش و نیروی هوایی ارتش نیز كمك می‌كردند. از كسانی كه در این رابطه با آقا نزدیك بودند تیمسار شهيد صیّاد شیرازی و سرلشكر خلبان شهید عباس بابایی بودند. هروقت عملیات در پیش بود دو روز زودتر شهید بابایی خدمت آقا می‌آمد و مسائل مربوط را با آقا در میان می‌گذاشت، مشكل رزمندگان را مطرح می‌كرد و از آقا طلب دعا می‌كرد. آقا در تمام جبهه‌های غرب و جنوب به رزمندگان سر می‌زد و آنها را تشویق می‌كرد و به آنها روحیه می‌داد. آیت‌الله خاتمی بعد از بازگشت گزارش بازدید جبهه و مشكلات اساسی رزمندگان را خدمت امام (ره) عرض می‌كردند. در مورد بازدید ایشان از نیروی دریایی (سپاه) خاطره‌ای دارم كه آن را نقل می‌كنم. آقا مدت زیادی آرزو داشت تا از رزمندگان نیروی دریایی سپاه آن سربازان گمنام امام زمان (عج) با قایقهای تندرویشان بازدیدی داشته باشد. به همین جهت آقا سفری به جنوب داشت كه من نیز ایشان را همراهی كردم. وقتی آقا در بندرعباس بودند از جزیره‌ای كه رزمندگان در آن حضور داشتند بازدید كردند. آن روز هوا نامناسب و دریا طوفانی بود. قایق تندرویی در فاصلۀ صدمتری خشكی قرار داشت كه با وضع هوا نمی‌توانست جلوتر بیاید. بنابراین آقا می‌بایست با وسیله‌ای این مسافت را طی كند تا به قایق برسد. چون هوا ناآرام بود هیچ راهی برای این كار نبود. آقا خیلی ناراحت بودند و اصرار داشتند كه حتماً به جزیره برود.

بنده با دیدن حال آقا با خود فكری كردم. وقتی موج در حال برگشت بود مدت زمان كمی برای رسیدن به قایق وجود داشت. بنده در این حال آقا را به پشت گرفتم و به طرف قایق بردم. این كار من موجب خوشحالی آقا شد. آقا به من گفت هدفِ من، دیدن رزمندگان بود. آقایان می‌خواستند لغو كنند. هر وقت كمكی به آقا می‌كردیم كه موجب خوشحالی ایشان می‌شد برای ما دعا می‌كرد و می‌گفت من كه چیزی ندارم كه به شما بدهم انشاءالله خداوند بهشت را به شما بدهد. وقتی به جزیره رسیدیم آقا با رزمندگان ملاقات كردند و به هركدام از آنها هدیه‌ای داد و بعد خوشحال از اینكه با رزمندگان ملاقات كرده‌اند به بندرعباس بازگشتند. در بندرعباس آقا با اهل تسنن ملاقاتی داشتند و نیز بازدیدی از مدرسۀ علمیۀ اهل تسنن انجام دادند. ایشان در آنجا با آنها نشستی داشتند و با مشكلاتشان آشنایی پیدا كردند.

همیشه اولین كسی كه به خانوادۀ شهدا پیام تسلیت می‌داد آقا بود. ایشان به تمام خانواده‌های شهدا سر می‌زدند و خود را مانند پدری در غمشان شریك می‌دانستند آنها را دلداری می‌دادند.

آقا تمام شهدا و خانواده‌هایشان را به یك چشم نگاه می‌كردند. تا آنجا كه من شاهد بودم وقتی خبر شهادت پسر دخترشان شهید «حسن خلیلی» به ایشان رسید، حالت ایشان مانند آن بود كه خبر شهادت شهیدان دیگر به آقا می‌رسید. همیشه اولین مراسم شهدا از طرف آقا برگزار مي شد. در این مراسم شركت می‌كردند و برای شهیدان می‌گریستند.

آقا همیشه به یاد اسرا بودند و برای اسرایی كه امكان نامه نوشتن برای آنها وجود نداشت نامه می‌نوشتند. این نامه‌ها به صورت كنایه نوشته می‌شد تا نامه به دست اسرا برسد. ایشان برای اسرا دعا می‌كردند و می‌نوشتند خدایا به حق موسی بن جعفر فرزندان اسلام را از این كفر بعثی نجاب بده و آنها را سالم به وطن خود برگردان.

آیت‌الله خاتمی اغلب اوقات به تهران می‌رفتند با امام ملاقات می‌كردند و بیشتر اوقات برای پاسدارها وقت ملاقات و دست‌بوسی از امام می‌گرفتند. یك روز همین كه رفتیم دست امام را ببوسیم امام از احمد آقا پرسیدند اینها كی هستند؟ احمد آقا به امام گفتند اینها پاسدارهای آقای خاتمی هستند. امام به ما این جمله را گفت: از آقای خاتمی خوب پاسداری كنید. تمام شخصیتهای مملكتی نیز این سفارش را به ما می‌كردند. مخصوصاً هر وقت ما خدمت حضرت آیت‌الله خامنه‌ای (مدظله‌العالی) می‌رفتیم می‌گفت: ای كاش من پاسدار و در خدمت آیت‌الله خاتمی بودم. آقای خاتمی دو هفته یك بار در جلسۀ شورای مركزی ائمۀ جمعه در ریاست جمهوری شركت می‌كردند. اعضای این شورا حضرت آیت‌الله خامنه‌ای (مدظله‌العالی) امام جمعۀ وقت تهران، آقای طاهری امام جمعۀ اصفهان، آقای ملكوتی امام جمعۀ تبریز، آقای مشكینی امام جمعه قم، و آقای خاتمی بودند. ضمناً سالی دو مرتبه مجلس خبرنگان تشكیل می‌شد و ایشان در آن شركت می‌كردند. سالی یك مرتبه كنگرۀ جهانی ائمه جمعه در تهران و كنگره جهانی حضرت رضا در مشهد برگزار می‌شد. آقا نیز دعوت می‌شدند. در این كنگره‌ها شخصیتهایی از تمام جهان حضور داشتند و ما شاهد اظهار علاقۀ فراوان این شخصیتها نسبت به آقا بودیم. در این جلسات بنده همراه آقا می‌رفتم. همین كه ایشان از ماشین پیاده می‌شد تمام پاسدارها دور آقا را می‌گرفتند و ایشان را می‌بوسیدند. آقا با چهرۀ شاد آنها را می‌بوسید و برای آنها دعا می‌كرد.

درِ منزل آقا به روی تمام مردم چه مردم استان یزد و چه مردم تمام ایران باز بود. مردم هر مشكلی كه داشتند خدمت ایشان می‌آمدند. آن بزرگوار حتی تا آخرین روز زندگی خود كه در بیمارستان شهداي تجریش تهران بستری بودند به مشكلات مردم رسیدگی می‌كردند. من خود شاهد بودم شخصی كه مشكلی اداری داشت در بیمارستان نزد آقا آمده و ایشان با وجود حالی كه داشت نامه‌ای برای مسئولین مربوطه نوشت.

به یاد دارم در 10 رمضان سال 1361 بعد از نماز جمعۀ اردكان آقای راشد با آقا تماس گرفتند و گفتند كه آقای صدوقی شهید شده است. بنده با دیگران در حیاط باغ آقا قدم می‌زدیم. یك وقت دیدیم كه آقا و خانم آقا دارند گریه می‌كنند. بنده رفتم طرف اتاق آقا و گفتم چه خبر است. خانم آقا گفتند آقای صدوقی شهید شده است. ما هم به گریه افتادیم. یك وقت آقا از اتاق بیرون آمد و گفت می‌خواهم به یزد بروم. حدود ساعت 3 بعدازظهر بود كه ما به طرف یزد حركت كردیم. وقتی به یزد رسیدیم جنازۀ شهید صدوقی را به بیمارستان افشار برده بودند. ما هم به بیمارستان رفتیم و تا شب آنجا بودیم، چون پسر ایشان تهران بودند. وقتی ایشان از تهران آمدند جلسه‌ای راجع به مراسم شهید صدوقی گذاشتند. ما آخر شب بود كه به اردكان برگشتیم و باز صبح زود به یزد رفتیم. مراسم تدفین آقای صدوقی انجام شد. شب در منزل آن مرحوم جلسه‌ای راجع به تعیین امام جمعۀ یزد برگزار شد. در این جلسه از وزرا و دفتر امام و نمایندگان شركت داشتند. نظر همه روی آقا بود، ولی آقا قبول نكردند. این جلسه تا آخر شب ادامه داشت و آخر شب به اردكان بازگشتیم. برای مراسم مجدداً صبح زود به یزد رفتیم در شب آن روز دوباره ادامۀ جلسۀ شب پیش برگزار شد.

یكی از برادران دفتر امام با امام (ره) تماس تلفنی برقرار كرد و گوشی تلفن را به آیت‌الله خاتمی داد. بنده آنجا شاهد بودم آیت‌الله خاتمی پرسید كی با من كار دارد گفتند امام است. آقا خیلی امام را دوست داشت. من نمی‌دانم حضرت امام (س) به آقا چه می‌گفت آقا جواب می‌دادند: اگر امر بفرمایید. چشم، چشم... و مدت زیادی با آقا صحبت كردند. وقتی آخر شب به اردكان برگشتیم آقا خیلی ناراحت بود و بنده از ایشان پرسیدم آقا خسته شده‌اید آقا گفتند خیر، امام مسئولیت نمایندگی و امام جمعۀ یزد را به من داده‌اند. به من گفتند كه فردا حكم را به شما می‌دهم. اگر امر امام نبود بنده قبول نمی‌كردم. خلاصه فردای آن روز به یزد رفتیم. آقا مدت یك هفته در منزل داماد اخویشان بودند تا برای ایشان منزل پیدا كردند. بعد از آن جنب ادارۀ دارایی یك ساختمان دولتی برای آقا در نظر گرفتند 3 طبقه بود. طبقه پایین آقا بود و طبقه بالا پاسداران محافظ و زیرزمین هم محل ملاقاتها بود.

آقا در آنجا در سختی بود ولی چاره‌ای نبود. ایشان دو سال با این وضع زندگی كردند. بعد از آن وقتی شهید جوكار معاون سیاسی استاندار كه مردی خوب و حزب‌اللهی بود آمد با آقا ملاقات كرد و زندگی آقا را دید خیلی ناراحت شد. ایشان با كمك جهاد سازندگی سه دستگاه ساختمان اداری مركز بهداشت روبروی بیمارستان مجیبیان را گرفتند. یكی برای ملاقات عمومی و خصوصی یكی برای آقا و دیگری برای برادران پاسدار و اطراف آن با نظر سپاه طرح حفاظتی داده شد.

وقتی آقا را به منزل جدید بردیم خیلی ناراحت شدند و گفتند اگر هزينۀ حفاظت اطراف نشده بود الان به منزل اول برمی‌گشتم. فردای آن روز از بنده و چند نفر دیگر از برادران گله كردند و گفتند چرا شما به من نگفتید. سه منزل است و وسعت آنها چقدر است. آقا چند روزی با ما قهر بودند ضمناً ساختمان از لحاظ مهندسی و معماری خیلی بد ساخته شده بود. هر منزل 200 متر ساختمان و از كف حیاط تا پشت‌بام 3 متر ارتفاع داشت.

آقا وجداناً خیلی ناراحت بودند. ایشان مردی باتقوا بودند كه تمام حركاتشان درس بود. برخوردشان با مردم، غذاخوردن و عبادتشان برای همه درس بود. خانم آقا نقل می‌كردند وقتی علی پسرم دانشگاه قبول شده بودند، احتیاج به دو هزار تومان پول داشتند. خدمت آقا رفتیم پول بگیریم. آقا فرمودند بنده پول ندارم به آقا گفتیم شما همیشه پول دارید. ایشان گفتند دارم، مال امام زمان (عج) است خود پولی ندارم. بروید به آقاي شاكر بگویید كه بیاید و انار باغ را بچیند و پول انار را به علی بدهید.

در سال 64 سفری به مكه داشتیم. من نیز در خدمت آقا بودم. از بعثۀ امام یك ماشین سواری به فرودگاه جده فرستادند تا آقا را به بعثه ببرد. ایشان فرمودند بنده می‌خواهم با كاروان اردكان باشم، ولی حالا كه زحمت كشیدید و آمدید تا مسجد خیف همراه شما می‌آیم و بعداً با كاروان به مكه می‌روم. همان كار را هم كردند. در مكه، شخصیتهایی در بعثۀ حضرت امام بودند و هر روز با اصرار، آقا را به بعثه دعوت می‌كردند. ایشان روزی یك مرتبه و در جلسات تبلیغات شركت می‌كردند. در مراسم راهپیمایی در مكه با ضعف و مریضی كه داشتند شركت كردند. بعد از مراسم حج به مدینه رفتیم آنجا هم همان برنامه را داشتیم و روزی یك مرتبه به بعثه می‌رفتیم.

روزی در سفر حج یك نفر ایرانی كه در عربستان ازدواج كرده بود خدمت آقا آمد و مقدار زیادی طلا و پول عربستان تقدیم كرده و گفت اینها كمك شیعیان عربستان برای جبهه است. شما زحمت بكشید به ایران ببرید و سلام ما را خدمت امام برسانید. آقا قبول و برای آنها دعا كردند. یك نفر از برادران دفتر كه در حج بودند قضیه را فهمیدند خدمت آقا آمدند و گفتند اجازه بدهید ما با این طلا و پول چیزی بخریم و در ایران به ریال برگردانیم. آقا قبول نكردند و گفتند این امانت است می‌خواهم خدمت حضرت امام ببرم. در این سفر آقا پول ارز خود را تحویل بنده داد و فرمود برای پاسدارهای محافظ سوغات بخرید. بنده دو ریال سعودی از پول آقا را برداشته برای ایشان حصیر زیرپایی نماز خریدم چون دیدم حصیری كه از ایران آورده بودند تكه‌تكه شده است ایشان دو روز ناراحت بودند كه چرا حصیر نو برای ایشان خریده‌ام و گفتند همان حصیر كهنه خوب بود.

اگر شخصی می‌آمد آقا را ملاقات می‌كرد و می‌خواست از آقا تعریف كند، آقا خوشش نمی‌آمد و فوراً به آن شخص می‌گفت شما چكار داشتید بفرمایید در رابطه با خودتان صحبت كنید. هنگام انتخابات مجلس خبرگان بود كه می‌خواستند از آقا عكس و پوستر تهیه كنند آقا فهمید و آنها را دعوت كرد و به آنها فرمودند اگر یك ریال خرج تبلیغات بنده كنید از شما راضی نمی‌شوم. ایشان تا وقتی كه امام جمعه نبودند از مصاحبه و فیلم گریزان بود و اجازه نمی‌دادند برای ایشان تبلیغ شود. ایشان مخلص بود. و برای خدا خدمت می‌كرد. آقا گذشت عجیبی داشت روزی شخصی آمد خدمت آقا و گفت غیبت شما را كرده‌ام راضی شو، فرمودند: من راضی شوم! خدا انشاءالله راضی باشد آن شخص خواست برود آقا ایشان را همراهی كردند یكی از برادران گفت زشت است آنها غیبت آقا را كرده‌اند حالا آقا آنها را همراهی هم می‌كند، به گوش آقا رسید ناراحت شدند و فرمودند آنها از این عمل برگشته‌اند ما هم باید آنها را مورد عنایت قرار می‌دادیم.

یكی از افراد خانوادۀ ایشان می‌گفت: یك روز بنا بود نخست‌وزیر به یزد بیاید. رفتیم خدمت آقا تا راجع به پذیرایی ایشان صحبت كنیم. ایشان گفتند فقط سیب و پرتقال بگیرید. ما خواستیم برویم میوه بگیریم، یكی از برادران دفتر آقا گفت كه لیمو شیرین را اضافه كنید ما گفتیم جواب آقا با خود شما ایشان قبول كردند.

وقتی میوه خدمت میهمانان آوردیم آقا خیلی ناراحت شدند و به ما گفتند مگر نگفتم سیب و پرتقال بگیرید. ما گفتیم فلانی به ما گفته كه لیمو اضافه كنید. آقا گفتند بگویید او بیاید. ما او را خدمت آقا بردیم. آقا به او گفت: شما به اجازۀ كی لیمو اضافه كردید. او گفت: آقا! نخست‌وزیر آمده زشت بود كه سیب و پرتقال باشد. برای همین بنده، لیمو اضافه كردم و پول آن را هم خودم می‌دهم. آقا فرمودند شما بی‌خود كرده‌اید، چه پولی می‌خواهید بدهید، دیگر تكرار نشود.

ما بدون اجازۀ آقا حق نداشتیم یك ریال از بیت‌المال خرج میهمانان كنیم آقا در منزل یك ریال از پول بیت‌المال نداشت و ما روزانه خرج منزل آقا را از دفتر می‌گرفتیم.

هر وقت به اردكان می‌آمدیم، مردم پول سهم امام به آقا می‌دادند و آقا رسید می‌دادند. ولی قبول نمی‌كردند پول خدمت خودشان باشد می‌گفتند به دفتر بدهید. وقتی كه مسافرت می‌رفتیم پول آن را از دفتر می‌گرفتیم و حتماً گزارش خرج سفر را به دفتر می‌دادیم.

اگر كسی پولی می‌آورد تا در راه خیر مصرف شود، و می‌خواستند كه بعداً سوءاستفاده كنند آقا آن پول را قبول نمی‌كرد. من خود شخصاً چند دفعه شاهد این مسئله بودم.

حتی یك روز شخصی یك چك چندمیلیونی آورده بود و می‌خواستند از آقا نوشته‌ای بگیرند و به خارج بروند. ایشان ممنوع‌الخروج بودند. آقا گفتند: بنده این كاره نیستم. بدهید به كسی دیگر تا این كار را برای شما بكند و همان‌طور هم شد و بعد از چند روزی به خارج رفت.

ایشان همیشه در حال ذكر خدا بودند هر وقت كه استراحت داشتند قرآن می‌خواندند و مطالعه می‌كردند. ایشان بسیار با نظم و ترتیب بودند، حتی روز آخر عمرشان (روز پنجشنبه 4 آبان 1367) كه از بنده پرسیدند امروز چه روزی است؟ بنده گفتم امروز پنجشنبه است. آقا گفتند مفاتیح بدهید. می‌خواهم زیارت عاشورا و دعای ایام هفته بخوانم. تا ظهر همانروز نماز ایستاده می‌خواندند و سخت‌ترین روز زندگی برای بنده همان روز بود. ساعت 5/3 بعدازظهر آقا به رحمت خدا پیوست.

در آن حال بنده و علی پسر آقا و دخترشان، همسر مرحوم آقاي تابش در خدمت آن بزرگوار بودیم كه آقا به رحمت ایزد متعال پیوست. روحش شاد و یادش جاویدان.

 
 
۱۳۹۱ اول آبان
فضیلت حج و عید غدیر از دیدگاه آیت الله سید روح الله خاتمی (ره)
۱۳۹۱ بيست و پنجم مهر
مراسم بیست و چهارمین سالیاد آیت الله سید روح الله خاتمی
۱۳۹۱ يازدهم فروردين
گزارش تصویری از نمایشگاه نوروزی "عکس و سند آیت الله سید روح الله خاتمی" /2
۱۳۹۱ يازدهم فروردين
بازديد سيد محمد خاتمي از نمايشگاه پنجره اي به خانه خورشيد
۱۳۹۱ ششم فروردين
گزارشی از نمایشگاه نوروزی "عکس و سند آیت الله سید روح الله خاتمی"
۱۳۹۱ ششم فروردين
گزارش تصویری از نمایشگاه نوروزی "عکس و سند آیت الله سید روح الله خاتمی"
۱۳۹۰ بيست و چهارم اسفند
نوروز91 در خانه فرهنگ خاتمی
۱۳۹۰ ششم آبان
گزارش بیست و سومین سالیاد آیت الله خاتمی(ره ) و حواشی مراسم
۱۳۹۰ ششم آبان
الگوگیری از اخلاق و منش آیت الله خاتمی نیاز جامعه امروز است
۱۳۹۰ پنجم آبان
عالمي که دوست داشت بشنود و بينديشد
 
© خانه فرهنگ خاتمی - 1387 - UNIK